15 / 7 ساعت 13:2 |
بازدید : 839 |
نوشته شده به دست آدمک |
(نظرات )
روز پنج شنبه صبح ساعت 7:30 از خواب بیدارشدم وطبق معمول همیشه یه کش وقوس به خودم دادم بعد روی تخت رو مرتب کردم وطبق معمول یکم سروصدا هم کردم وبعد هم سرکار و.... بعد هم طبق معمول مستقیم خونه
اگه بدونی تومیزگرد بعد شام بحث چی بود؟ خواستگاری اونم برامنی ه شب قبلش باهمه اتمام حجت کرده بودم که حالاحالاها قصد شو ندارم.طبق حرفایی که باباجونم میزد انگاری خواستگار پسر یکی از دوستاشه که به تازگی باهاش ارتباط برقرار کرده .مشخصات کاملشو نمیدونمفقط اینکه آقای خواستگار فوق لیسانس دارن یه شرکت هم دارن (فکرکن چقدر با اعتماد به نفس هم گفته که اگه دخترتون بله بگن 6 دانگ خونمو و هر تعداد هم که بخوان سکه مهرشون میکنم (فک کن دلم میخواست عین این بزنم تو سرش (پسره پرو چی فک کرده تا اون خواستگاری کنه واینکارارو کنه من مثلا میگم بله عمرا من بیدی نیستم به این باد ها بلرزم آقا ))یعنی دوست هم نداشتم بدونم مشخصاتشو .قیافم این ریختی بود خلاصه باباجونم گفت که من بهشون جواب رد دادم وگفتم که دخترم تا پنج سال دیگه ازدواج نمیکنه وخودشم با این قضیه موافقه ولی با این همه گفته بودن که لطف کنید اجازه بدید که ما بیایم ودخترتون پسرمو ببینن باهم صحبت بکنن شاید نظرشون عوض شه که عمرا نظر من عوض شه فعلا که قضیه از نظر من و پدرم منتفیه ولی اونا اصرار دارن که من وآقا پسرشون با هم صحبت کنیم .بگذریم مهم نیست .
میدونی الان چه حسی دارم ؟ حس مردی که دوتا زن داره وای چه حالی میده این دوتا به جون هم بیفتن ثریا رو که میشناسی تو اولین دفتر خاطرات من اسمشو اوردم برو بخون اگه نخوندی ! باید حکیمه هم بشناسی اونم تو دفتر خاطرات4 اسمشو اوردم این دوتا بهترین دوستای منن 4 روز پیش ثریا اس داد که زهرا خیلی بد شدی دیگه به من توجه نمیکنی منو دوس نداری( من:) همیشه با حکیمه ای باید انتقالی بگیری بیای پیش من ومن نه اینطور نیست ثریا جونیم تو بهترین دوست منی .دقیقا دوساعب بعد حکیمه اس داد که خیلی از دستت ناراحتم دیگه به من توجه نداری چرا نمیای بریم خرید ؟ چرا همش با ثریایی؟ دانشگاه هم میچسبی به معصومه جونت پس من این وسط چیکارم (من:) اینا چشون شده چرا مثل بچه ها برخورد میکنن مگه من مامایشونم به خدا من اصلا تو این مدت حواسم نبود بهشون هی وای باید ببینم چجوری ناز این دوتا رو بکشم قهری نباشن